![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:16 توسط VaLo |
|
|
خدا تو رو بیامزه محمود احمدی نژاد! ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:7 توسط VaLo |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:58 توسط VaLo |
|
|
ا حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین
کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر
روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می
خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند
شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم
گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست
کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد. سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می
شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز
کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و
تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می
کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و … سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می
توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در
چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته
در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ
درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند
نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در
همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و
روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از
سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش
دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا
خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق
العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار
طبقه برایم وحشتناک بود. به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را
به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و
به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از
کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از
اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد
ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید. حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان
بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم
عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد. نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم
قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است
سرمان بیاید. مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی
دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم. باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:”گوش
کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می
کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر
بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر
گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و
صورتتون باشین.” به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از
پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ
حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را
در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند. بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر
زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد
شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین
کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و
شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد
شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می
رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج
شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران
باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم
بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده
است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای
علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در
دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان
از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من
ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با
دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت
روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این
امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله
ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از
ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان
کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو
دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه
ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر
کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن
.ی چند دقیقه بعد کسی -که حاج
آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای
راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی
احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می
کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی
کدومه. از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم.
خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده
بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط
نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی
دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان
جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند
نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر
دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی
استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت
بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های
ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و.
ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم
بخندم. حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:18 توسط VaLo |
|
|
آخرین باری که با هم صحبت کردیم هیچ خبری از خروج تو از ایران نبود ؟ چی شد یکدفعه
؟
شب ها کجا می خوابیدید؟ آنها تو را می شناختند؟ اسم مستعارت چی بود؟ صبر کن. صبر کن. پایت را گذاشتی آن طرف مرز. ممکن است یک قدم باشد فاصله
این طرف مرز با آن طرف مرز؛ ولی این یک قدم چه فرقی داشت؟ پس حلال حلال بود خب بعد؟ دو سه ماه رادر یک جا بودی؟اربیل؟ در این مدت با خانواده ات هم تماس گرفتی؟ بد؟ این همان وقتی نیست که فعالین حقوق بشر اعلامیه دادند که جان تو در خطر
است؟ خب بعد؟ وقتی صدای آنها را شنیدی چه حالی پیدا کردی؟ به وین که رسیدی، چطوری بود؟ خیلی فرق داشت نه؟ خب اولین کاری که در
فرودگاه وین کردی چه بود؟ آدم های دور و برت را هم نگاه می کردی؟ هواپیمایی که می رفت آمریکا. چرا؟ و حالا حرف ها شروع شده. کیهان هم هر روز می نویسد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:25 توسط VaLo |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:26 توسط VaLo |
|
|
این هم از آقای لاریجانی !
این سازمان در بیانیه خود درنظر گرفتن مجازات اعدام برای کسانی که در "تاسیس و دایر کردن وبلاگ و سایت مروج فسا و فحشاء و الحاد" مجرم شناخته می شوند را بسیار مهم دانسته است و طرح مجلس ایران در این زمینه را "ترسناک" خوانده است. گزارشگران بدون مرز در بیانیه خود آورده است: "تصویب چنین قانونی بر پایه تعاریف و مفاهیمی مبهم، دادن اختیارات به قضات برای تفسیر، تبعات فاجعه باری برای آزادی آنلاین خواهد داشت." در این قانون که یک فوریت آن در روز چهارشنبه هفته گذشته (12 تیر، 2 ژوئیه) با 180 رای موافق، 29 رای مخالف و 10 رای ممتنع به تصویب مجلس ایران رسید، افرادی که مجرم به "اخلال در امنیت روانی" از طریق اینترنت شناخته شوند، مشمول مجازاتی در حد "محارب و مفسد فی الارض" شناخته خواهند شد و این مجازات "قابل تخفیف، تبدیل و تعلیق نیست." بر اساس ماده 190 قانون مجازات اسلامی، مجازات مفسد فیالارض و محارب از جمله اعدام است و تعيين نوع مجازات نیز در اختيار قاضی قرار دارد. بیانیه سازمان گزارشگران بدون مرز در شرایطی منتشر می شود که پس از تصویب یک فوریت طرح در مجلس، علی کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان نیز از این طرح با عبارت "در مجموع مثبت" استقبال کرده است. موافقان و مخالفان پیش از رای گیری در مجلس برای تصویب یک فوریت طرح "طرح تشديد مجازات اخلال در امنيت روانی جامعه"، علی لاریجانی رئیس مجلس با استناد به اخبار منتشر شده در "صفحات حوادث روزنامه ها" از آن دفاع کرده بود و روح الله حسینیان، دیگر مدافع این طرح هم با عنوان کردن اینکه "در این طرح جرائم خاصی که امنیت اجتماعی را برهم می زنند لحاظ شده" آن را "نیاز فوری جامعه" دانسته بود. اما از سوی دیگر برخی نمایندگان در مقام مخالف انتقاد کرده بودند که برای برخی موارد مطرح شده در این طرح در حال حاضر قانون وجود دارد. هدف طرح مجازات "اخلال گران امنیت روانی"، به جز مقابله با دایر کردن سایتهای اینترنتی مروج فساد، رویارویی با "راهزنی و سرقت مسلحانه، تجاوز به عنف، تشکیل باندهای فساد و فحشاء، قاچاق انسان به منور استفاده جنسی، شرارت، و آدم ربایی به قصد تجاوز و یا اخاذی" عنوان شده است. برخی کارشناسان انتقاد می کنند که در متن این قانون مصداق بارز مواردی چون "ترویج فساد" یا "شرارت" مشخص نشده است. این موضوع در مورد مطالب منتشر شده در وبلاگ یا وب سایت، به قاضی امکان می دهد که به تشخیص شخصی مطلبی را مروج فساد، یا رفتاری را، بدون آنکه قانون صریحی درباره آن وجود داشته باشد، شرارت تلقی کرده و آن را مورد اشد مجازات قرار دهد. این مسئله پیشتر هم از سوی برخی نهادهای بین المللی مطرح شده بود. از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر در اواسط دی ماه سال گذشته
خورشیدی (اوایل سال میلادی جاری) دولت ایران را متهم کرده بود که "با استفاده از
قوانین مبهم هر نوع فعالیت مسالمت آمیزی که از نگاه آنها منتقد سیاستهایشان است
سرکوب کنند." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:15 توسط VaLo |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به وبلاگ تهران خز خوش اومدید اینجا موضوع خاصی نداره هم سیاسی داره هم Funny و هر چیزی که فکرشو کنی یا نکنی . . . !
|
| پیوندهای روزانه |
|
ضد ف+ی +ل+ ... + آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
| نویسندگان |
|
arijuana VaLo SaDrA |
| پیوندها |
وبلاگهای به روز شدهیک ضد ف+ی +ل+ ... + برای شما ....!! ببین و بگو |
|
RSS
|