تبليغاتX
tEhrAn kHaZz - کودک و خداوند . . .


کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد
کودک نشنیداو فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق  آمد
اما کودک گوش نکرد
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید
او فریاد کشید : خدایا! معجزه کن
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید
اما کودک دنبال یک پروانه کرد
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:16  توسط VaLo | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به وبلاگ تهران خز خوش اومدید اینجا موضوع خاصی نداره هم سیاسی داره هم Funny و هر چیزی که فکرشو کنی یا نکنی . . . !

پیوندهای روزانه
ضد ف+ی +ل+ ... +
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
نویسندگان
arijuana
VaLo
SaDrA
پیوندها
وبلاگهای به روز شده
یک ضد ف+ی +ل+ ... + برای شما ....!!
ببین و بگو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کمیابترین کدهای جاوا